ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

تولد بابایی

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن که 100 سال زنده باشی این شعری بود که روز تولد بابایی براش پشت تلفن خوندی وشبم که نیومدین دنبال مامان مامان تو سرما رفت کیکو گرفت و اومد وای که چه ذوقی کردی تا کیکو دیدی و دیگه شامم نخوردیمو مراسم تولدو برگزار کردیم اروین دوست داشتنیم انقدر خوشحالم وقتی تو خوشحالیو ذوق میکنی خلا صه به بابا امون ندادیو کلی عکس انداختیو کیکو بریدیو شمعو فوت کردی و از همه مهمتر کادوها رو باز کردی  و اما کادوی تو برا بابت یه شلوار جین خوشگل بود که شاید یه کوچولو از زحماتشو شاید جبران کنیم و مامانیم یه کاپشن خوشگل براش خریده بود وای که چه ذوقی میکردی وقتی بازشون میکردی انشالا پستای بعد عکساشو میذارم  بابایی...
24 آبان 1393

اروین و عزای حسین

امسال اروین جونی محرم رو بیشتر از سال قبل درک میکرد براش یه کم سنگین بود اما سعی میکر د   تو اون دل کوچیکشهمه چیو بدونه و از همه چی سردر بیاره . امسالم نذرمو ادا کردمو پیرهن مشکی تنت کردم یادمه مادرمم تا محرم میشد لباسای مشکی تنمون میکرد و میگفت افتخارم تو زندگی اینه که حسینی باربیایین که الحمدالله هم چنین شد اما حیف که... بگذریم حالا پیرهن مشکی رو که میپوشیدی بهت میگفتن چرا اینو پوشیدی میگفتی شهید شده میگفتن کی میگفتی حسین حسین و چنان با علاقه برنامه هارو دنبال میکردی که انگار که سالهاست  با این دسته ها همراهی اما عزیز دلم امید وارم ما روببخشیبخاطر دروغی محرم گفتیم که بابایی داره میره پیش دوستش ،دوستش مریضه و بیمارستانه چون اگه م...
24 آبان 1393

شاهزاده ی مامانی به برنامه ی جدیدشم عادت کرد

سلام پسر ناناز من عشق ناتموم من ،اینروزا هوا سرد شد و تو رو بعد از ظهر که میاوردم دفتر و میرفتی بیرون بازیگوشی میتر سیدم سرما بخوری و تصمیم گرفتم یه فکر اساسی برات بکنم به این خاطر  تصمیم گرفتم بعد از ظهرا بیام سر کار  و صبح ها خونه باشم تا تو رو بعد از ظهر ببرمت مهد و بابایی ساعت 4.30 بیاد بقول خودت ور بداردت و برین خونه از شنبه این طرح شد دو سه روز اول تا هفیمه جون (فهیمه جون)ساعت 3 میخواست بره خونشون تو بیقراری میکردیو نمیذاشتی بره و گریه میکردی ولی این دو روزه آخر عادت کردی و این خیلی خوبه صبح ها کلی وقت داریم باهم باشیم و بعضا که بیرون کار ندارم تا 2و3 باهمیم بعدشم میری مهد و بابا میاد دنبالت میرین خونه وانگار کلی بهت خوش میگذ...
8 آبان 1393
1